۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

کلمه یا لوگو

تا به حال به ارزش کلمه فکر کرده اید ؟
و خدا به آدم کلمه آموخت . که توی قرآن اومده است . به نظرم مهمترین اختراع بشر ابتدا تصویر بعد خط حرف زدن و بیان اندیشه و فکر بود و سرانجام تمدن به وجود آمد . الان هم دوباره به تصویر برگشتیم که فقط با نماد و نشانه ها سریع تر ارتباط برقرار می کنیم تا با یک جمله .
هرکسی کلمات بیشتری می داند بیشتر فکر می کند و اندیشیدن در ذهنش فعال است .
خیلی مهمه که فقط به کلمات باارزش و مثبت و خوب فکر کنیم .

میدونستید چرابعضی از ناشنوایان عصبی هستند ؟! چون کلمه نمی دانند و نمی دونند احساسات و فکر خودشان را بیان کنند گاهی وقتها از احساسات خودشان بی خبر هستند . خیلی بده ! شایدم شنواها هم اینجور باشن . پس بهتره همش دنبال یادگیری و خواندن باشیم حداقل آروم تر میشیم . میدونم مشکلات هس برا هممون هس .

پ.ن :
دیروز برا انجام کاری رفتم اداره . اونجا همش باید لبخند بزنی تا کارتو راه بندازن و ازهمه مهمتر خیلی دوستانه و خودمونی و ریلکس صحبت کنی اونم جایی که از همه جا محدودتره .
در حین انجام کارها یکی از همبازی های دوران کودکی مو دیدم مال بیست سال پیش . همسایه مون بود سابق. که الان کارمند اون اداره شده. حرف زدیم از پسرهای همسایه . خیلی کیف کردیم با حرفهای خاله زنکی ! ولی غیبت نکردیم خداراشکر . همشون خوشگل بودن و پولدار . یکی از یکی بهتر و تحصیلکرده. و بهم اعتراف کردیم که چقدر از اون یا اون یکی فلان خوشمون میومد!

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

چی بگم؟

فعلن هیچی به کله ام نمیاد !
خیلی عجیبه ! یعنی این چن ماهی از نت دور کردم خودمو عمدی ! خیلی آرومم . لذت می برم از یادگیری زبان انگلیسی . خداراشکر .
چیزی که یاد گرفتم فعلن اینجا
صبر
صبر
صبر
احترام
و رها کردن چیزی را که می خواهی و تمام تلاشتو کردی برای بدست آوردنش .
دربهترین زمان با تمام سرعت و با بهترین شرایط میاد تو دست.
بدترین چیز عجله کردن در تصمیم گیری هس . هروقت عجله کردم دوباره سرجام نشستم و از اول همون کار را شروع کردم .
درون پر از علاقه و محبت به دیگران و خودت باشه خیلی با ارزشه . اون بحث ظرفیت و جنبه جداس .

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

اولین پست جدید در سال جدید

.
.
.
.
حذف شد

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

فاینال زبان

بالاخره فاینال زبانو در شرایطی دادم که خوب نخونده بودم چون حسشو نداشتم که خوب بخونم ! با خودم گفتم فردا میخونم اونم صبح ساعت سه
بالاخره ساعت 4 به زور بیدارشدم اونم در شرایطی که ساعت 1 خوابیده بودم . نشستیم خوندن تا 7 صبح بعد بدو بدو با آژانس رفتم سرکار مدرسه جونم !راننده های آژانس منو میشناسن از بس دیر کردم ، باهام گرم شدن و سه سوته میرسوننم سرکار!

تا 2 بعدازظهر در گیر کارهای رسم بچه ها به خصوص رسم فنی بودم اونایی که کار کردن میدونن چی میگم این برای شنواها مقداری سخته چه رسه به ناشنواها ولی خب از پسش براومدم . زمانی این درس جزو متنفرترین درسهایی بود که داشتم .

حالا ساعت چن امتحان داشتم ؟ ساعت 6 . رسیدم خونه شد 3 ؛ هلاک شدم برای یه ربع خوابیدن ! خلاصه نرسیدم یه دور تموم کنیم. گرامرش و معانی لغات بمونه که حفظ نکردم ! سرجلسه امتحان رفتیم اون کتاب 504 سه سوته فوری جوابها نوشتم فکرش هم نمیکردم زود تمومش کنم کمتر از 4 دقیقه .

حالا موند اون کتاب اصلی که گند زدم به خیال خودم ! گفتم خدایا کمکم کن قبول شم به زور اینجا پیدا کردم و به زور منو قبول کردن !

تا امروز رفتیم کارنامه بگیرم کمترین نمره که برا خودم تصور داشتم 77 الی 79 بود دیدم شدم 87 ! شنگول شدیم رفتیم خونه مامان گفت چرا چشاتو وا نمی کنی نمره ات اشتباهه! توباید بشی 93! جمع کردم دیدم آره ! خلاصه شیر حسابی با یال های بلند و باشکوه شدم! زنگ زدم آموزشگاه قرار شد نمره امودرس کنن!

پ.ن:
این ترم که با استاد زبان داشتم ! یه پسر خیلی جوون و زیبا بود و بلند قامت با چشم و ابرو مشکی .
با اون حرکاتش و ادا و ادوارهایی که در میاورد که معانی لغت را به ما تفهیم کنه واقعا موند کله ام ! دوستش داشتم و دارم . منو پذیرفت به عنوان یک فرد عادی که خوشم اومد ازش .
خوشم میومد نگاهش کنم و با تمام وجود از نگاه کردن بهش و لبهاش همراه با دندونهای تمییز و زیبا لذت ببرم !
کلن از معلمهایی که زیبا هستن چه خانوم چه آقا خوب درسمو میخونم ولی اگه زشت باشن نه! خدا رحم کرده خودم معلمم مثلن!

پ.ن 2 :
خداراشکر بابت همه چیزهایی که بهم داده ای همراه با فرشتگان زیبا.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

میگذرونیم ...

از بس زیاد کار دارم که نمیرسم بیام اینجارو سرو سامونی بدم!

فقط
.
.
.

هفته پیش ، هفته جهانی ناشنوایان بود. روزمان مبارک .

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

زنده ام

فعلن زنده ام و مشغول انجام کارهای عقب افتاده . کامپیوترم پریده هوا ! چن روز تعطیلم اینجا تا هفته دیگه برگردم با خبرهای داغ و توپ .ازینجا کافی نت اینهارو برای شما فرستادم . یه عالمه بلاگ های جالب و عقب افتاده دارم که بخونم .

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

خاطرات بریدجت جونز


بعد از مدتها بی حوصلگی و بی برنامگی خاص ماه رمضان که این چن روز همش با خودم کلنجار میرفتم و با خودم حرف میزدم که این کارم درست بوده یا خیر؟ چرا این اتفاق ها برام باید بیفته و از این حرفهای چرت و پرت که هرکسی به طور معمول حداقل یه بار با این ها روبرو شده! تصمیم گرفتم یک فیلم تماشا کنم فارغ از هر گونه دغدغه . شانسی یک فیلم را برداشتم به خیال خودم خنده دار و کمدی ؛ در حالی که هیچی راجع بهش نمی دونستم !
عجب فیلمی بود! انگار داشت با من حرف می زد !
کلن این فیلم دخترونه هس و خطاب به دخترها ولی پسرها هم میتونن ببینن ولی اونطور که دخترها درکش می کنن که پسرها نمی تونن.
هیچی در مورد این فیلم نمی گویم تا خودتون برید ببینید .

مخصوصن اگر یکی از شماها ، دوستی اش با کسی به هم خورده باشد .

پ.ن : به این نتیجه رسیدم هیچی تصادفی نیست توی این دنیا ؛ حتی تویی که داری اینو میخونی !
.
.
.
بعد نوشت : بالاخره زنده موندیم و آنفلوانزای خوکی را مهمون بدنمون کردیم! یک هفته هس همچنان آنفلوانزا دارم! خیلی دوره اش طولانی هس و حوصله آدمو سر می بره! والا هیچ فرقی با سرماخوردگی نداره!